سردار شهید علی اكبر بشنیجی
پشتیبان ولایت فقیه باشید تا به مملكت شما آسیبی نرسد. امام خمینی...الّلهم صّلعلی محمد وآل محمد.الّلهم صّلعلی محمد وآل محمد.
جمعه 3 آبان 1398 :: نویسنده : حامد سیدآبادی

موضوع:وقایع طنز

راوی:سرهنگ ابوالقاسم میانبندی- همرزم شهید

در عملیات والفجر مقدماتی  آقای بشنیجی فرمانده گردان  نصرالله بود. من در گردان حر بودم  پس از چند شب از عملیات در سنگر فرماندهی گردان  بودیم که دیدم برادر بشنیجی  از سقف سنگر پلاستیکی را آویزان کرده که داخل آن مگسی را گذاشته بود گفتم:آقای بشنیجی  چیکار کردی گفت :این مگس ها بچه ها رو اذیت می کردند این مگس رو داخل پلاستیک کردم و از سقف آویزان کردم تا بقیه مگس ها عبرت بگیرند.





نوع مطلب : خاطرات، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 29 خرداد 1394 :: نویسنده : حامد سیدآبادی

موضوع: عشق به جهاد 
گوینده:سرهنگ اصغری

 یادم می آید كه یك روز به محل كار ایشان كه در كمیته 


انقلاب اسلامی در خیابان منوچهری جنوبی بود رفتم. 


ایشان ناراحت بود و گفت:” زمان جنگ است، و من در 


عقبه مشغول به خدمت هستم.” آن روز با حاج آقای 


شوشتری كه فرمانده سپاه بود صحبت كرد و گفت: من 


آموزش تخصصی دیدم، می توانم در جبهه كار كنم. 


پس چه بهتر كه به جبهه اعزام شوم و بالاخره با 


تلاش 


زیاد موفق شد و توانست بعد از سه ماه كه به عنوان 



فرمانده كمیته بود، دوباره راهی جبهه شود





نوع مطلب : خاطرات، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 15 آبان 1394 :: نویسنده : حامد سیدآبادی

 

موضوع: تلاش و پشتکار

گوینده:محمد آغاز

به یاد دارم روزی را که می خواست به گشت برود به هیچ کس نمی گفت: اما یک روز به من گفت:” فلانی، تا فلان جا رفته ام، ۱۵ فرسنگ در خاک عراق، الان هم می خواهم بروم می آیی؟” قبول کردم و به اتفاق شش نفر دیگر سوار بر تویوتا شدیم. در بین راه رو به من  گفت:” می خواهم تو را ببرم همانجا بگذارم تا از دست تو راحت شوم.” گفتم:” به هرجا بروی من می آیم، به عراق هم بروی می آیم.” ما را به تفریح در کوهها اینطرف و آنطرف برد و خود منطقه را شناسایی کرد و برگشتیم



نوع مطلب : خاطرات، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 28 دی 1393 :: نویسنده : حامد سیدآبادی

موضوع: تلاش و پشتكار 

گوینده: محمدآغاز

به یاد دارم روزی را كه می خواست به گشت برود به هیچ كس نمی گفت:  

اما یك روز به من گفت:” فلانی، تا فلان جا رفته ام، 15 فرسنگ در خاك عراق، 


الان هم می خواهم بروم می آیی؟” قبول كردم و به اتفاق شش نفر دیگر سوار 


بر تویوتا شدیم. در بین راه رو به من كرد و گفت:” می خواهم تو را ببرم همانجا 


بگذارم تا از دست تو راحت شوم.” گفتم:” به هرجا بروی من می آیم، به عراق  


بروی می آیم.” ما را به تفریح در كوهها و اینطرف و آنطرف برد و خود منطقه را  شناسایی كرد و 


برگشتیم.





نوع مطلب : خاطرات، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 27 آبان 1395 :: نویسنده : حامد سیدآبادی

موضوع: احساس مسؤلیت
 گوینده:سرهنگ شمشیرگران
 


به یاد دارم در منطقه كوشك عملیات رمضان بود، شهید چراغچی برای ما دوره ی  

نقشه خوانی گذاشته بود .برادر محمدباقرقالیباف (شهردار فعلی تهران)و آقای بشنیجی  

هم از افرادی بودند كه ازاین كلاس استفاده می كردند . یك روز آقای بشنیجی به آقای 

چراغچی گفت: آقا شما هر چه به ما بگویید ما یاد می گیریم ودائم از افراد سوال می كرد  

 كه این مسئله چطوری است آن چطوری است.و آنچه كه ما یاد داشتیم به او گفتیم و

در عوض آنچه كه ایشان یاد داشت . به ما می گفت .زمانی که برادر چراغچی از 

ما نقشه خوانی را خواست .ایشان یكی از بهترین افرادی بود كه نقشه رمضان را خواند  

وخیلی هم دقت عمل داشت و گفت: اگر كوچكترین بی دقتی دركارمان بكنیم .

 پیش خداوند و شهدا مسئول هستیم.





نوع مطلب : خاطرات، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 10 آبان 1393 :: نویسنده : حامد سیدآبادی

موضوع: عشق به جهاد 
گوینده: خواهرشهید
یك روز برای كاری به شهر رفتم. وقتی به منزل برگشتم، دیدم پنج دخترم در حال گریه هستند. گفتم:” چه شده 

چرا گریه می كنید؟” گفتند:” دایی علی اكبر به چبهه رفت، مادربزرگ و پدربزرگ هم با او رفتند.” من آنقدر 


دستپاچه شدم كه همانطور در حالی كه بچه و یك بقچه در بغلم بود با پای برهنه همراه برادر شوهرم از 


روستایمان بیرون آمدیم و هیچ كدام از اطرافیان و خود متوجه نبودیم كه من با بچه و بقچه به بغل بیرون آمدم. به 


مشهد در حالی كه نمی دانستیم باید به كجا برویم رفتیم. وقتی سراغ اعزام نیروها را گرفتیم، گفتند:” در پنجراه 

هستند.” دیگری گفت:” در فلكة فردوسی هستند.” بالأخره یك سرباز به ما كمك كرد و برای ما ماشینی 


گرفت و گفت:” اینها را به اتوبان برسان.” به اتوبان كه رسیدیم ماشینهای اعزام هم رسیدند. خدا می داند كه 


در آن لحظه چه شور و هیجانی داشتم. علی اكبر را در یكی از اتوبوسها دیدم كه بسیار خوشحال بود و با 


مشت گره كرده بر علیه صدام شعار می داد و می گفت: صدام را باید كشت. و آنقدر سرگرم شعار دادن بود 


كه ما را ندید و بدون روبوسی و خداحافظی رفت. من تا جایی كه ماشین رفت به دنبال ماشین دویدم و فریاد 


كشیدم. خانمی كه نزدیك من بود، من را به كناری كشید و گفت: دخترم، گریه نكن كه آبروی خودت و سپاه و 


اسلام می رود. ولی من آن موقع متوجه منظور ایشان نشدم و همچنان بی اختیار فریاد می زدم.





نوع مطلب : خاطرات، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 27 مهر 1393 :: نویسنده : حامد سیدآبادی


موضوع: پشتیبان(نیرو،مالی،فرهنگی) 

گوینده: پدر شهید
به یاد دارم برای آموزش نظامی به مشهد رفت. هفته ای یك بار برای دیدن او به 


مشهد می رفتیم.جنگ از منطقه كردستان یا عراق شروع شده بود. وقتی علی 

اكبر را دیدم، گفت: بابا جنگ شروع شده است. خدا كند از همین جا ما را به 


منطقه ببرند. گفتم:” بابا، تو چه می گویی؟ می خواهی به جنگ بروی؟ تو را 


می كشند؟ بعد از مدتی كه آموزش او تمام شد. گفتند علی اكبر عصر از پنجراه 

عازم جبهه است. تا این مطلب را شنیدم شروع به گریه كردم و گفتم:” بیخود 


می خواهد برود جبهه، او را می كشند.” بالاخره عصر به دیدن او رفتم، دیدم كه 


تمام نیروها هر كدام تفنگی گل زده بر دوش دارند. علی اكبر را دیدم گفتم:”كجا 


می روی؟” گفت: بابا، می خواهم به منطقه بروم. گفتم:” خوب باباجان، من در 


غیاب تو چه كار كنم؟” گفت:” خدا ما را برای این كار خلق كرده است. آیا درست 

است كه خواهران و برادران ما را بكشند، زن بچه دار را به درخت ببندند و 


شكمش را پاره كنند و ما با خیال راحت اینجا باشیم؟ شما دعا كنید كه ما را به 


جبهه ببرند تا شهید شویم. شما غصه هیچ چیز را نخورید و بالاخره رفت. بعد از 


یكی، دو ماه آمد و مجدداً بعد از دو هفته دیدم كه دوباره آمادة رفتن به جبهه است. گفتم:” علی اكبر باز كجا می روی؟!” گفت:” پدر اسم من پاسدار است باید بروم.”





نوع مطلب : خاطرات، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 4 )    1   2   3   4   
درباره وبلاگ

۞ خاطرات دفاع مقدس وترویج فرهنگ ایثاروشهادت
تصاویرشهداودفاع مقدس۞


با سلام و درود بر روح بلند و ملکوتی امام بزرگوار و شهدای گرانقدر

با سلام خدمت رهبر عزیز و فرزانه انقلاب

و با سلام و درود بر شما ملت بزرگوار ایران اسلامی


از آنجاییکه اسناد و آثار دفاع مقدس و شهدا در صورت عدم جمع آوری و بهره برداری به موقع با گذشت زمان فرسوده و به فراموشی سپرده خواهد شد لذا نمایندگی بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس نیشابور در اولویت برای جمعی از سرداران شهید بمنظور جمع آوری عکس و خاطرات همرزمان و بستگان شهید به صورت جداگانه نسبت به ایجاد وبلاگ و ایمیل اقدام نموده است تا ضمن بهره برداری و حضور فعال از فضای مجازی در آینده نیز بستر لازم برای تدوین کتاب و یا تهیه مستند فراهم گردد.لذا از تمامی همرزمان و ارادتمندان به ساحت مقدس شهدای گرانقدر تقاضا می شود در صورتی که عکس و خاطراتی از شهید دارند در راستای ادای وظیفه و دین جهت بهره برداری محققان و پژوهشگران و کمک به ترویج فرهنگ ایثار و شهادت در قسمت تماس باما یانظرات بلاگ قرار دهندویا به آدرس ایمیل شهیدارسال نمایند.
اجرتان باشهدا

نمایندگی بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس نیشابور
یا مهدی (عج) ادرکنی

مدیر وبلاگ : حامد سیدآبادی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

سردار شهید علی اکبر بشنیجی

سردار شهید محمد جواد مهدیان پور

سردار شهید محمد حصاری

سردار شهید حسین دهنوی

سردار شهید علی صادقی

شکوه سرخ یاران سلسله الذهب (نیشابور)

راهیان نور راویان فتح نیشابور

گلشن هدایت|وصیت نامه2300شهید نیشابور

هیئت رزمندگان اسلام نیشابور

شهدای گمنام (نیشابور)

یاران عاشق (شهدای سرولایت ینگجه نیشابور)

ستارگان خاک باغشن

شهیداندرود

ذکر کاشف الکرب
روزشمار فاطمیه سوره قرآن حدیث موضوعی دانشنامه عاشورا
ساعت فلش مذهبی
روزشمار محرم عاشورا آیه قرآن تصادفی
دعای عظم البلا جنگ دفاع مقدس مهدویت امام زمان (عج) ذکر روزهای هفته وصیت شهدا انقلاب اسلامی سایت رسمی سربازان اسلام; www.sarbazaneislam.com
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات